تبليغاتX
یک فنجان زندگی
شنبه هفدهم شهریور 1386

او بود و من

من بودم و او

من که گریستم او نخندید

من که گریستم

 او از اشک روان من گریست

من که خندیدم

او مرا نگریست

او از شوق من لبخندی زد

او با من بود و برای من

سال ها در پی من

برای اثبات عشق

لیک به من هیچ نگفت از دلش

و راز درونش

مگر تا مرگ

که راز دیرین بر لب آورد

Do you love me?

من خندیدم

او گریست و تکرار کرد

Do you love me?

با زبان بی زبانی دوستت دارم را ادا کردم

و او رفت و او خوابید

و او خندید

خنده ای به وسعت مرگ و من سالیان سال

به خنده  او گریستم

گریه ای به وسعت او  .......... به وسعت مرگ...

  پی نوشت : هر چند از عشق چیزی ندانم اما تقدیم به آنان که عشق را دریافتند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:34  توسط  زهرا   | 

java script by:2steman.BLOGFA.COM