او بود و من
من بودم و او
من که گریستم او نخندید
من که گریستم
او از اشک روان من گریست
من که خندیدم
او مرا نگریست
او از شوق من لبخندی زد
او با من بود و برای من
سال ها در پی من
برای اثبات عشق
لیک به من هیچ نگفت از دلش
و راز درونش
مگر تا مرگ
که راز دیرین بر لب آورد
Do you love me?
من خندیدم
او گریست و تکرار کرد
Do you love me?
با زبان بی زبانی دوستت دارم را ادا کردم
و او رفت و او خوابید
و او خندید
خنده ای به وسعت مرگ و من سالیان سال
به خنده او گریستم
گریه ای به وسعت او .......... به وسعت مرگ...

پی نوشت : هر چند از عشق چیزی ندانم اما تقدیم به آنان که عشق را دریافتند


