خدا گر ز حكمت ببندد دري ...
به هر دري مي زنم بسته است
راه گريزي نيست
به اجبار آمدن
به اجبار رفتن
پــرپــروازم شكست
زير نــرده هاي اين پنجره
به حكمت همه درها بسته است
رحمتـت را بنماي ....
زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک....
به هر دري مي زنم بسته است
راه گريزي نيست
به اجبار آمدن
به اجبار رفتن
پــرپــروازم شكست
زير نــرده هاي اين پنجره
به حكمت همه درها بسته است
رحمتـت را بنماي ....
9دي ماه ------» حماسه سانديس و ساندويچ
22 بهمن --------» حماسه سانديس و نوشابه
!؟!؟!؟!؟!-----------» حماسه .................
1 . پپسي و چيپس
2 . باواريا و هات داگ پنيري
3 . دلستر و كراكف
4 . دوغ و كباب
"شب چله بود . ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش رو دور خودش جمع كرده بود ..."
بعد از گذشت 4 دهه و اندي كمتر كسي پيدا ميشه كه " ماهي سياه كوچولو " اثر فاخر صمد بهرنگي رو نخونده باشه يا حداقل اسم اين داستان به گوشش نخورده باشه . داستاني كه در حيطه ادبيات كودك جاي گرفته كه البته همانند بسياري ديگر از آثار پر ارزش كه عنوان ادبيات كودك رو متحمل مي شوند بيشتر تلنگري است بر نسل جوان و ترغيبي است براي برانگيختن قوه احساس و درك بشر! البته بهقول منتقدي اين روايت روايتي است براي تمامي اقشار جامعه خواه يك كودك ناپخته يك روشنفكر يك عالم يك بي دين يك متشرع يك كاسب خواه نويسنده اي با عقل درايت ... داستاني از بطن تاريخ براي آحاد مردم !
يك ماهي- يك ماهي كم سن و ناپخته- هوس ديدن جهان رو ميكنه !متن داستان از همين جا شروع ميشه اما قلب داستان ريشه داره توي رودخانه طويل تاريخ . رودخانه اي كه هزاران هزار ماهي سياه كوچولو ازش ميگذرند ... رودخانه اي كه از بركه اي شروع و به دريا يا اقيانوسي ميرسه و بعد ازاون انتهايي نخواهد داشت كه اگر انتهايي داشت ارزش رنج نداشت ...كه آزادي بي مرزه ...
ماهي سياه كوچولو گفت : (( مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار كجاست...))
و داستان به مثابه يك زندگي جلو ميره استدلال ماهي از طرف اطرافيانش زير سوال برده ميشه و مثل يك مبارز سختي مورد شماتت قرار ميگيره و ماهي مصمم تر از هميشه بدرود ميگه ... و اين فرانگري ماهي قصه است نسبت به مردماني كه زندگي رو از دريچه هاي بسته تماشا ميكنن كه به حق اينان نمونه بارز تماشاچيان زندگي اند كه به اجبار امده اند و روزي به اجبار ميروند !
روند داستان بيانگر وجود مشكلات در عرصه جهان در همه امور زندگيست .براي هر مشكل راه حلي پيدا ميشود حتي افرادي ( افراد ترسو خائن و ...) كه ناخودآگاه يا آگاهانه بر سر راه ماهي سياه كوچولو قرار ميگيرند نيز در روند آرمان گرايي وي تاثير چنداني ندارند و او به تنهايي مسير خود را تا مدينه فاضله اش طي ميكند .
" ماهي سياه كوچولو : « مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته ؟ »
مارمولك : « خيلي ها گذشته اند . آنها حالا ديگر براي خودشان دسته يي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند .
ماهي سياه كوچولو : مي بخشي كه حرف حرف مي آورد . اگر به حساب فضوليم نميگذاري بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند ؟ »
مارمولك : «آخر نه كه همه با همند همينكه ماهيگير تور را انداخت وارد تور ميشوند و تور را با خودشان ميكشند و مي برند ته دريا . »"
و اينگونه است كه صمد انسان رو مقدر بر سرنوشت خويش ميداند كه اگر ظلمي بر آدمي وارد شده است از ناتواني خود آدميان بر مي خيزد . اگر هر فرد همچون ماهي قصه به سطحي از تفكر دست پيدا كند كه به دنبال جهاني بهتر آرماني تر باشد رهروان معدود نخواهند بود . اين مبازان با يكديگر يكي خواهند شد و بر سرنوشت جامعه خود بر تقديري كه معتقدند از پيش نوشته شده است فائق خواهند شد .
ظلم و جور . فقر . نابرابري . نبود عدالت اجتماعي . مشكلات لاينحل سياسي همه و همه زاييده ي كم كوشي افراد جامعه است .
" ... مرگ خيلي آسان الان ميتواند به سراغ من بيايد اما من تا ميتوانم نبايد به پيشواز مرگ بروم . البته اگر ناچار با مرگ روبرو شوم كه ميشوم- مهم نيست مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ... "
نگاه وي به مرگ و زندگي نگاهيست فراتر از نگاه زمينيان كه عمدتا زندگي را در سيري شكم و تن پروري خويش ميبينند نه در دست گيري از ديگران يا ارتقاي سطح بشريت و حتي فداسازي خود در راه اين مهم .
و بخش پاياني داستان كه با مرگ قهرمان قصه قهرماني ديگر زاييده ميشود مرگي كه زندگي بخش است ...
"يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي سياه كوچولو شب به خير گفتند و رفتند و خوابيدند . مادربزرگ هم خوابش برد اما ماهي سرخ كوچولويي هر چه قدر كرد خوابش نبرد شب تا صبح همه اش در فكر دريا بود ..."

پ.ن :داشتن یه دوست خوب بزرگترین نعمته . با سپاس فراوان از آرش عزیز
